صعود از غار به سوی نور خورشید
به نظر افلاطون آزادی اصیل رهایی از زنجیرها نیست بلکه بیرون آمدن از غار ورسیدن به نور روز است. به نور خورشید که چیزی کاملا متمایز از آتش دست ساخته انسان هاست. این اولین نکته مهم در مقایسه با مراحل قبل است. افلاطون از آتش وغار می گذرد وبه نور نگاه می کند اما نور به تنهایی برای آزادی کفایت نمی کند. نور آتش ونور خورشید مانند هم نیستند. پس مقصود افلاطون از آزادی، رهایی از نور اولیه(نور آتش) است ( هایدگر:۲۰۰۲: ۳۱).
شکی در این نیست که تمثیل غار درباره ویژگی های آلثیا است زیرا در هر مرحله افلاطون از آشکاری سخن گفته است. ما باید آشکاری در دو مرحله نخست را تحلیل کنیم وببینیم که در آن دو مرحله چه رخ می دهد. انتقال ورفتن به بیرون از غار برای آزادی به اجبار رخ می دهد. رو کردن به خورشید با سختی همراه است و رسیدن به آنچه که آشکار است دشوار است وبا درد ورنج همراه خواهد بود. نه رهایی از زنجیر ونه خروج از غار برای آزادی کافی نیستند آنچه که این مرحله را از مرحله دوم متمایز می کند اتفاقی است که در بیرون از غار رخ می دهد وآن سازگاری آرام است. در وهله نخست چشمان زندانی از نور خورشید دچار خیرگی گشته است. به خاطر درخشش نور زندانی هیچ چیزی را نمی تواند ببیند. سازگاری چشم از تاریکی به نور طی مراحلی اتفاق می افتد. در وهله نخست زندانی عاشق تاریکی وسایه هاست و به دنبال هر چیزی است که به سایه ها مربوط باشد. بعد از آن قوه بینایی به خود اشیاء نظر می کند اما هنوز زندانی آزاد شده در شب بهتر می بیند. جایی که قوه بینایی به کندی می تواند خود را با اشیائی که نور آنها را قابل دیدن ساخته عادت کند او ابتدا به نور ستارگان وماه نگاه می کند بعد در روزبه نور خورشید،خود نور وسرانجام به خود خورشید خواهد نگریست ( همان :۳۲ ).
سرانجام او قادر خواهد بود که خود خورشید را به عنوان آنچه که نور اعطا می کند ببیند. آنچیزی که زمان را اعطا می کند وبرای هر چیزی قانونی قرار داده است ببیند. همچنین آنچه که در غار دیده می شود اعم از سایه ها و نور وآتش از جانب خورشید است. آزادی اصیل تنها در تحمل دشواری نیست بلکه حضور وجسارت طی مراحل سازگاری با نور است. او خود را از طریق آشنایی با نور وجایگاه جدیدش سازگار می سازد. او دیگر به ویژگی سایه گونه و وجود غارگونه خویش برنخواهد گشت. اما با همه این تصویری که ارائه گشت هدف افلاطون از بیان تمثیل غار چه بود. زندانی آزاد شده با وجود غارگونه اش به فعالیت های معمول خود می پرداخته است اما با نور خورشید چه اتفاقی می افتد. در بند ۵۱۷ خود افلاطون تفسیری ازکل تمثیل غار می دهد: او می گوید که غار تمثیلی از زمینی است که در تحت گنبد آسمان قرار دارد. آتش در غار تشبیهی از خورشید است ونور آتش نیز تشبیهی از نور خورشید دارد. سایه ها عبارت از موجودات اند،اشیائی هستند که در زیر گنبد آسمان ما با آنها سروکار داریم. ماهم زندانیان هستیم و مکانی که در بیرون از غار بر بالای طاق آسمان قرار دارد، مکان ایده هاست و خورشیدی که بیرون از غار می درخشد نماد آگاتون یا همان ایده اعلی است. که به سختی می توان به آن نگریست ( همان:۳۳). هایدگر در این جا می خواهد بررسی کند که آیا تفسیر افلاطونی برای دریافت معنی تمثیل غار کافی خواهد بود و آیا طبق بررسی افلاطونی ما می توانیم به ذات آلثیا پی ببریم؟ آیا ما می توانیم به این اتفاق که در وجود هر روزه موجودات بشری رخ می دهد پی ببریم؟ ما به علاوه این موجودات چه چیز دیگری را درک می کنیم. موجودی که این راه دشوار را طی کرده است چگونه می تواند به آشکارگی موجودات برسد؟ ایده ها وایده خیر به چه معنا هستند؟ این که تنها ازخود تفسیر افلاطونی برای درک تمثیل غار یاری بجوئیم به ما کمکی خواهد کرد؟ ایده ها و ایده خیر ومکانی که آنها در آن قرار دارند چه معنای محصلی برای ما خواهد داشت وآنچه که با بشر رخ می دهد چیست؟ تمثیل غار برای دازاین در رابطه با حقیقت به عنوان آشکارگی چه دارد که بگوید ؟ آشکارگی در ارتباط با نور و آزادی و ایده ها ومثال خیر است (همان: ۳۴). هایدگر در این جا چهار سوال را مطرح می کند :رابطه ایده ونور چیست؟،رابطه متقابل نور وآزادی چیست؟،رابطه متقابل آزادی و موجودات چیست؟ آیا ذات حقیقت به معنای آشکارگی از وحدت این عناصر ظاهر می گردد؟ با طرح این سولات تلاش هایدگر بر آن است تا بتواند پی ببرد که حقیقت به عنوان آشکارگی در این مثال به چه معناست. افلاطون همچنین از ایده خیر درست بعد از تمثیل غار سخن می گوید وبه رابطه بین آلثیا ومثال خیر اشاره می کند. دیدگاه کلی افلاطون درباره حقیقت چیست. این نقطه فلسفه افلاطونی چیزی به جز کشمکش دو مفهوم از حقیقت نیست.
سوال اول درخصوص رابطه میان ایده ونور است واین که ایده به چه چیزی برمی گردد. در این مثال ما همیشه باید به مراحل قبلی بازگردیم. پس در این جا به مرحله اول باز می گردیم. این ما را به ریشه هر روزه ای که آنرا قبول کردیم وپذیرفتیم باز می گرداند. در چنین موقعیتی تنها موجودات به تجربه ما در می ایند اما چگونه می توانیم بگوئیم تنها ؟ آنچه که در این مرحله پیش فرض گرفته می شود فقدان عمل هوشیارانه است (هایدگر: ۳۵). موجودات در این موقعیت به عنوان سایه ها در نظر گرفته می شوند. وما شناسایی نسبت به سایه ها نداریم. این مطلب دال براین است که حقیقت اصیل موجوداتی که در حول وحوش ما قرار دارند نه در اشکارگی ایشان بلکه در امری ورای وجود ایشان است.
الف) دیدار ذات وجود
موجوداتی که ما در زندگی هر روزه با آن مواجه می شویم و هر چیزی که ما را فراگرفته است قابل دیدار است. ممکن است چیزهایی نیزباشند که تا به حال شناخته نشده اند یا هرگز شناخته نشوند. آنها هنوز بر روی دیوار نتابیده اند. آنها خود را در آینده نشان می دهند و مورد پیش بینی قرار می گیرند. اما افلاطون نمی خواهد که سایه های بیشتری را بشناسد. آنچه که او می شناسد آنچیزی نیست که ما را به صورت هر روزه مشغول خود می دارد. اما چیستی زندانیان واشیاء موجود، ایده هاست. دیدار در تطابق با آنچه دیده می شود است. زندانیان نسبت به سایه ها شناختی ندارند وشناخت آنها به چیزهایی متفاوت از آن چیزی است که هر روزه با آن درگیریم . ما تنها نسبت به ایده ها می توانیم شناسایی بدست آوریم(همان، ۳۶). آنچه که مورد نظر افلاطون است به طور روشن دیدار با چشم سر نیست. ما با چشمان سر چیزهایی که در اطرافمان وجود دارد مانند رنگ ها را می بینیم یا با گوش های خود صداها را می شنویم. ما با چشمان خود چیزهایی را که دارای صورتهای مکانی است در می یابیم. مابا چشمان جسمانی خود صور مکانی را می بینیم. ما در این جا می پرسیم که صور مکانی چیزهایی خاصا قابل دیدار هستند. ما به عنوان چیزی قابل رویت با آنها بر خورد می کنیم. زیرا ما می توانیم صور مکانی را درک کنیم. اما ما چگونه کتاب را می بینیم. آیا آن را حس می کنیم؟ پاسخ افلاطون منفی است. آنچه که ما می بینیم آنچیزی است که قابلیت رویت آن را به ما اعطا می کند. ما هرگز با نیروی باصره خودِ کتاب را نمی بینیم، دیدن در اینجا به معنای درک کردن است (همان، ۳۷).
دیدار به معنای شناسایی به نظر افلاطون درک ابژه از طریق قوه بینایی نیست ما هرگز نمی توانیم یک کتاب را ببینیم مگر اینکه دارای حس پیشین تری از قوه باصره باشیم . دیدار به معنای فهم است. ما فلان چیز را به عنوان کتاب می شناسیم. آنچه را که ما می بینیم آنچیزی است که به ما اعطا شده است. ما چیستی یک چیز را می بینیم. دیدن در ک کردن است و با چشمان ویا با قوه باصره صورت نمی گیرد. “ایده” دیدن چیزی به عنوان چیزی است. مانند اینکه من فلان چیز را به عنوان کتاب ببینم. از طریق ایده هاست که اشیاء جزئی خود را به عنوان این یا آن موجود حاضر می کنند. شناسایی به معنای دیدار ایده است. ایده ها حضور قائم به خود دارند. یونانیان از کلمه پاروسیا برای واژه حضور استفاده می کنند که شکل کوتاه شده آن اوسیا است که به معنای موجود است. ایده چیستی شئ را حاضر می سازد. ایده ها آن چیزهایی هستند که فراتر از سایه ها قرار دارند (همان : ۳۸). قبل از اینکه ما کتاب یا در ویا درخت را ببینیم باید ببینیم که آنها چه هستند. باید آنها را قبلادیده باشیم. این دیدار اولیه، دیدار ایده است. دیدار ایده را افلاطون شناسایی [۵]می نامد. نوس یا عقل به معنای دقیق ظرفیت ادراک است.افلاطون، نوئین را به عنوان ایده ایده ها درک می کند. دیدار ایده فهم چیستی موجود با به طور مختصر فهم موجود است. زندانیان هرگز موجودات را با چشم سر نمی بینند مگر که آنها را قبلا دیده باشند. ساکنان غار تنها سایه ها را می بینند وخیال می کنند که آنها موجودات واقعی هستند. آنها باید غار را ترک کنند وهمچنین از آتش در ورودی غار گذر کنند و به سوی نور وخورشید بروند. نور وروشنایی برای ایده هاست.
ب) ذات روشنایی : مرئیت
آیا ذات ایده نور است؟ مبنای این تمثیل چیست ؟ما قبلا از تمایز بین پور وفوس (آتش و نور) سخن گفتیم. پرتو نور منبع نور نیست. ما با نور است که به حوزه دیدار وارد می گردیم. آنچه که با حس بصری دیده می شود رنگ ها، درخشش، روشنایی وتاریکی است اما اینها چه هستند. به یقین آنها نه شئ هستند ونه وصف شئ هستند ( همان،۳۹). روشنایی وتاریکی بر در خشش ورنگارنگ بودن تقدم دارند. آنها شرایط امکان دیدار را به معنای قریب تر فراهم می آورند. ذات روشنایی وتاریکی چیست ؟روشنایی وتاریکی اموری قابل دیدار هستند. چگونه آنچه که قابل دیدار است را می توان تعریف کرد. چه چیزهایی دارای روشنایی وتاریکی فی نفسه هستند. مطابق ریشه شناسی که هایدگر از کلمه روشنایی به دست می دهد، روشنایی(helle) به معنی طنین انداختن است وازhallen می آید. این واژه اساسا ویژگی صدا است نه ویژگی قابلیت دیدار. ما در زبان متداول از روشنایی روز آفتابی سخن می گوئیم. انتقال از حوزه شنیداری به حوزه دیداری اتفاق افتاده است. در این انتقال زبانی نور نقش خود را بازی می کند (همان،۴۰). معنای روشنایی به حوزه دیداری انتقال یافته است وبرابر با آشکار شدن شده است. اما این انتقال هرگز به صورت تصادفی رخ نداده است. به طور کلی این دلالت بر عقل و نیروی زبان می کند اگرچه ما شناسایی نابسنده وسطحی نسبت به ذات زبان داریم. روشنایی به حوزه دیداری انتقال می یابد وروشنایی هم ارز با نور ساخته شده است. این تنها به جهت پیوستگی میان دو پدیدار، ممکن است رخ بدهد. همانطور که روشنایی به عنوان طنین با نور به عنوان امر منور اشتراک دارند. به نظر هایدگر معنای روشنایی، رفتن در راه است اما روشنایی در معنای معمول مانند عبارت” نورِ روز” به نحو متفاوتی نشان داده شده است. رفتن در راه ویژه ای که متمایز از بازگشت به تاریکی است. چیزی که اجازه می دهد معنای روشنایی از حوزه شنیداری به حوزه دیداری برود. ذات نور وروشنایی انتقال دادن است.اما این ویژگی که بیواسطه ظاهر می شود نابسنده است. نور آنچیزی است که از طریقی رخنه می کند اما آنچه که اجازه رخنه می دهد چیست. ذات نور و روشنایی این است که مرئی باشد. اما وصف مرئی بودن برای نور نابسنده است. ذات نور آن چیزی است که اجازه رفتن در راه را به ما می دهد. روشنایی به همان معنایی که پنجره شیشه ای یا آب مرئی هستند، مرئی نیست. این امور تنها در نور است که مرئی می شوند. نور خودش امری مرئی است اما به معنایی عمیق تر، نور اصالتا امری مرئی است. نور به ابژه اجازه می دهد که به عنوان چیزی به دیدار در آمدنی به دیدار درآید. نور آنچیزی است که اجازه در طریقی بودن را می دهد. پس ما ذات روشنایی را به چیزی تعریف می کنیم که به اشیاء اجازه می دهد خودشان را نشان دهند (همان،۴۱).
تاریکی محدوده روشنایی است. روشنایی نمی گذارد چیزی قابل دیدار نباشد. به این معنا می تواند از دیدار پاسداری کند وبا تاریکی کاملا متفاوت است. نور در این جا به عنوان امر حاضر در نظر گرفته شده است وتاریکی شامل غیبت نور است. تاریکی نامرئی است و نوعی بگذار نباش بودن است. نور مرئی است و بگذار باش بودن را رخصت می دهد و تاریکی نامرئی است نوعی بگذار نباش بودن را رخصت می دهد. (همان: ۴۲) . مرئیت اشیاء بیرون از غار کنایه از وجه حقیقی موجودات است. افلاطون صورت مرئی را جنبه ای از شئ نمی داند. صورت مرئی حاکی از آن است که حقیقت شئ گامی به پیش نهاده و خود را نمایان کرده است. شئ به اعتبار صورت مرئی است که خود را نشان می دهد واین صورت مرئی همان آیدیا است (عباسی:۲۷) .
ج) دستیابی بنیادین به ایده: از طریق هستی موجودات:
سوال ما این بود که رابطه میان نور وایده چیست؟ ما تلاش کردیم که ذات ایده وذات نور را روشن کنیم . نتیجه ای که از آن گرفتیم این بودکه ذات نور وروشنایی اجازه دیدار دادن به معنی دست یابی به ایده است. آنچه که به دیدار در می آید، ایده است. ایده چیستی وچگونگی موجودات است .و از طریق دیدار چیستی وجود است که این موجود یا آن موجود خود را نمایان می کنند (همان، ۴۲). طبیعت بنیادی نور به ایده اعطا می شود. رابطه بین ایده ونور روشن است (نور آنچیزی است که می گذارد ایده دیده شود وایده امری است که به نحو اصیل قابلیت دیدار دارد و دیدار را به اشیاء اعطا می کند ) .ما موجود را به عنوان کتاب تنها هنگامی می بینیم که معنای موجود را در پرتو چیستی درک کرده باشیم. ما با دانستن این رابطه ، شروع به فهم این مطلب می کنیم که چرا بشر رو به موجوداتی می کند که به نور وآتش وابسته هستند. نور ودیدار در ارتباط با فهم موجود هستند. اگر نوری در غار نباشد زندانیان نمی توانند سایه ها را ببینند. آنها چیزی در مورد نور نمی دانند. آنها فلان کتاب را به این جهت می شناسند که قبلا بیش از آنکه در این جهان با چشمان جسمانی دیده باشند آن را مشاهده کرده اند. می توان از این بحث این نتیجه را گرفت که نور وجود بخش ایده و ایده به تبع آن وجود بخش اشیاء است. هایدگر به دنبال جواب سوال دوم خود یعنی رابطه “نور وآزادی” در این تمثیل است.
یکی از امور ضروری قابل بحث در این تمثیل، آزاد شدن زندانی از زنجیرها: پدیدار آزادی است . آزادی در این مثال با آزاد شدن از زنجیر ها و صعود به نور روز نشان داده می شود. این تمثیل به ما سرنخ هایی می دهد که چطور می توان آزادی را درک کرد. آزادی تنها رهایی از زنجیر نیست. بدون زنجیر بودن زندانی، خالی از هر گونه محتوایی است. فرد رها از زنجیر نا امن وبیچاره است و مایل است تا به زنجیرهایش بازگردد ودرکی از آزادی که به او اعطا شده ندارد. این آزادی اصیل از او حمایت می کند وبه او یقین وآرامش واستواری می بخشد این آزادی از چیزی نیست این آزادی برای چیزی است. (همان،۴۳).
آزادی رهایی از زنجیرها نیست. این آزادی، آزادی مثبتی است برای آزاد شدن به نحو اصیل که در تمثیل غار با رها شدن زندانی از زنجیرها نشان داده شده است : با صعود به نور. آزاد شدن به معنای دیدن نور یا به عبارت دقیق تر سازگار شدن از تاریکی با نور است. به معنی سازگاری زندانی از آنچه که در نور به دیداردرآمدنی است به روشنایی و خود نور است . نخست ما باید بپرسیم که خود نور چه طور با آزادی اصیل رابطه دارد. آیا نور آزاد کننده است ؟ نور روشن می سازد وروشنایی را منتشر می کند. نور روشنایی می بخشد، دیدن در نور سازگار کردن خود با آنچیزی است که آزادی می بخشد. آنچه آزادی می بخشد آزاد است و آزاد می سازد. در دیدن نور آزاد شدن برای آنچیزی است که آزاد می سازد. در این رویه من آزاد هستم، خود را به آنچه که مرا آزاد می سازد مقید می کنم. چنین انقیادی رابطه میان نور وآزادی را شرح می دهد ( همان، ۴۴). در این جا نور تمثیل از وجود وآورده شده است که حیث آزاد کنندگی دارد وآزادی بخشی نور عطیه مثال خیر است .
اکنون به سوال سوم می پردازیم رابطه میان آزادی و موجودات چیست ؟ آزادی به معنای انقیاد به چیزی است که اصالتا روشنایی یافته است. به چیزی که آزاد می سازد واجازه در راهی رفتن را می دهد، آزادی انقیاد به نور است. نور حکایت از ایده می کند. ایده چیستی ووجود اعطا می کند. دیدن ایده ها به معنای فهم چیستی وچگونگی موجودات است. برای فهم ذات وجود موجود را باید چنان که هست در نظر گرفت. فهم موجود آنها را چنان که هستند آزاد می گذارد. موجودات در هر حوزه ای می توانند نزدیکتر یا دورتر مورد مواجهه بشر قرار بگیرند. ذات آزادی منظر روشن بشر است. آزاد شدن به معنای فهم موجود است چنان که هست. فهمی که اجازه می دهد تا موجودات به عنوان موجودات باشند. این که موجودات بیشتر یا کمتر آزاد باشند وابسته به آزادی بشر است. خاستگاه آزادی مقید به فهم فردی وجود آنجایی یا دازاین می گردد وبه تنهایی و پرتاب شدگی او در گذشته و آینده تاریخی بازمی گردد وبه طور اولی اگر بگوئیم وابسته به موجود می شود. این فهم به این معناست که ما پیش از هر چیز قرار بگیریم تا بتوانیم طرح اولیه آن را ببینیم یعنی ساختار وقانون ذاتی آن را باید دید. آزادشدن برای موجودات، دیدار- در- نور همان طرح در اندازی هستی است . پس در این پرتو می توانیم با موجودات چنان که هستند ارتباط بیابیم، اما چگونه چنین آزادی به عنوان پیش طرح هستی می گذارد که ما در قرب به موجودات قرار بگیریم. (همان، ۴۵). این طرح (مفهوم ذاتی موجودات) ویژگی ذاتی آزادی است. آزادی به ایده وابسته است وایده است که آزادی را ممکن می سازد (همان :۴۷). بر بنیاد روابط میان ایده ونور، نور وآزادی،آزادی و موجودات، ما درباره ذات آلثیا به پرسش می پردازیم. هایدگربه پرسشی قطعی می پردازد. چه چیزی باعث می شود که ما ذات حقیقت را به عنوان آشکارگی بفهمیم ؟ این که مامی خواهیم ذات حقیقت را به عنوان آشکارگی بفهمیم ما را بر آن می دارد تا از دادن تعریف صرف نظر کنیم. در ارتباط با این مساله ما با سه چیز برخورد می کنیم.

۲-۳-۲- اول :درجات آشکارگی: ایده به عنوان آشکارگی اولیه و موجودات حقیقی
ایده ها آشکارگی های اصیل و موجوداتِ حقیقی هستند. به این درجه از آشکارگی یونانیان نام آلثین داده اند.دراین مثال هر مرحله ای آشکارگی خاص خود را دارد. پرسش ما در مرحله سوم به یقین درباره آلثیا است. ما در هر مرحله ای به بیان نحوه ای از آشکارگی پرداختیم. در مرحله نخست: سایه ها چیزهایی هستند که ما در غار با آنها مواجه می شویم. در مرحله دوم: زندانی آزاد شده آزادی غیراصیل در غار را در می یابد. درمرحله سوم: زندانی به معنای اصیل آزادی را درمی یابد ویک سازگاری دوباره رخ می دهدتا فرد به دیدار ایده ها دست می یابد (همان :۴۸).
افلاطون در مرحله سوم برای اینکه ازآشکارگی اصیل سخن بگوید از کلمه آلتستون استفاده می کند که به معنای آشکارگی محض و فی نفسه است وبدون واسطه است. ایده ها آشکاره ترین هستند.آشکارگی موجودات ریشه در آشکارگی آنها دارد.در مرحله سوم چیزی که زندانی با آن مواجه می شود موجودات حقیقی است.ایده ها آشکارترین امور است. آشکارگی موجودات ریشه در آنها دارد،آنچه در مرحله اول وآنچه در مرحله دوم به عنوان امور آشکار و آشکارتر دانستیم. آنچه که در مرحله اول آشکار است امور سایه مانند است که به طور خود به خود می گوئیم این هست. در مرحله دوم امر آشکارتر مطابق با امر موجودتر است. در مرحله سوم ما با چیزی که آشکارترین است مواجه می شویم که مطابق با موجودترین است. هر دو امر آشکارتر وآشکارترین،برای دیدار ایدوس افشاء می شوند. موجودترین امر، آشکارترین امر است واین امر همان ایده است. اشکارگی اصیل چیزی است که اصالتاً هست. ایده ها را یونانیان «انتس ان» یا موجود به واقع موجود می نامند که دقیقا مطابق با آلتستون است (ص۴۹). افلاطون در کتاب ششم جمهوری این مسئله را بیان می کند که ما به چه شخصی شناسنده می گوئیم وچه شخصی شناخت اصیل بدست می آورد. او به موجودات( ایده ها) مشتاق است و تمایل ندارد که در موجودات جزئی و داشتن عقیده و باور، باقی بماند با چرخش ذاتی نفس خود به آنچه که هست پی می برد. دیدار ایده ها با نفس صورت می پذیرد که برای کسب شناسایی و موجودات موجودتر تلاش می کند چنانکه او به دریافت اصیل وآشکارگی می رسد. وقتی او به درستی می شناسد،حیات وقوت می یابد وهمچنین از مشقت رهایی می یابد. هایدگر این پاراگراف را این طور تفسیر می کند که شناسنده، گرسنه معرفت است وجوینده خود موجودات است نه آنچه که به طور متعارف موجود دانسته می شود. چیستی موجودات، ذات آنها، ایده ها، موجودات حقیقی است. حال این سوال مطرح است که وجود حقیقی به واقع وجودکه به بواسطه افلاطون به عنوان آشکارترین امر ( آلتستون ) نامیده می شود چیست ؟ جواب این سوال در رساله دیگر افلاطون به نام سوفیست آمده است. آنچه که ما با این تمثیل در می یابیم ایدوس است وبه معنی دیدار است آنچیزی که صورت سایه ها وانعکاس ها است ( همان :۵۰).
در رساله سوفیست افلاطون هنگام وصف ایده در بند ۲۴۰ می گوید : “آن کلی یگانه ای که وجه مشترک همه مثال هاست وبدان جهت همه آنها به نام یگانه یعنی مثال خوانده می شود. “
آنچه که اصالتا آشکار است، آلتستون، به همان معنای «انتس ان» است. بنابراین روشن است که موجودات حقیقی ایده ها هستند وبه عنوان آشکارترین آشکار توصیف می شوند. چگونه ما ویژگی دو گانه ایده ها را در می یابیم. آیا آنها هم آشکارترین وهم موجودترین هستند. چه چیزی در مورد ذات ایده ها و ارتباط آنها با ذات حقیقت نتیجه می گیریم ؟ آشکارترین به این معناست که آنها از ابتدا آشکار بوده اند. آنها پیش از هر امر آشکاری می ایستند. نقش راهنما برای موجودات دیگر دارند و موجودات حقیقیند . وجود پیش از همه موجودات است. ایده ها این راه را مهیا می کنند. نورمی گذارد آنچه که قبلا پنهان بوده آشکار شود (همان :۵۱). این سوال مطرح است که چرا ما گفتیم که ایده ها می گذارند آشکارگی همراه با موجودات برخیزد؟ آشکاری وایده ها در مرتبط با نور وآزادی هستند. چرا ایده ها هم سرچشمه وهمرا ه با آشکاری هستند. ایده ها آنچیزی هستند که می گذارند موجودات قابل دیدار شوند. ایده ها فی نفسه چیستند ؟ ایده دیدار است. آنچه که دیدار است نه تنها موجب دیدن می شود بلکه خود هم به دیدار در می آید. آن دیداری که خود به دیدار درنیامدنی باشد مانند دایره مربع محال است. دیدار وجود به علاوه امری نیست، چیزی که دلالت بر اضافه شدن امری می کند، چیزی است که بواسطه ایده ها به دیدار درآمده است. ایده ها را تنها امور اولیه قابل دیدار می نامیم. چیزهایی که به طور صریح به دیدار در می آید. در اینجا هایدگر به تفسیری فراتر از آنچه افلاطون می گفت اشاره می کند. ( همان :۵۲). ایده ها امور به دیدارآمدنی هستند. پس آنها باید به دیدار فرد در بیایند. با طرح ایده ها، مساله سوبژکتیویته هم به تاریخ فلسفه راه یافت. تمایز میان سوژه وابژه در تاریخ فلسفه رشد کرده است و مورد سوالترین امر قرار می گیرد. در این منظر کاملا گیج کننده است و مساله مرکزی فلسفه مطرح می گردد. گام اصیل وخلاقانه ای در حل این مساله توسط هگل این طور برداشته شد که ایده ها از تراوش های روحی مطلق هستند. در فلسفه مسیحی اگوستین این روح مطلق خداست. مسئله سوبژکتیویته در فلاسفه بزرگ رخ می نماید وطرح عظیم آن در هگل رخ می دهد. ما این سوال را معلق می گذاریم که ایده ها چیستند وچگونه هستند. به نظر افلاطون آنچه که به دیدار در می آید منشا آشکارگی و رخداد حقیقت است . ( همان :۵۳).
وقتی آشکارگی رخ می دهد، پنهانی را بر می چیند. از بین بردن پنهانی عملی در مقابل پنهانی است. وصف ایده، ناپنهانی است. به طور نخست کلمه ای دیگر ظاهر می گردد. دیدار نور ویژگی ذاتی ناپنهانی است. ناپنهانی دست یابی ذاتی به آزادی است. آزاد شدن به معنای مقید داشتن خود به اید ه هاست. بنابراین آزادشدن برابر با درک ایده هاست. فهم وجود وذات اشیاء است که ویژگی ناپنهانی دارد. آشکارگی متکی به چرخش نفس برای دیدار است. آشکارگی موجودات از طریق از پنهانی درآمدن رخ می دهد. ذات آشکاری از پنهانی به در آمدن است. کجا وچگونه از پنهانی به در آمدن اتفاق می افتد. این اتفاق با بشر رخ می دهد. چگونه بشر شبان حقیقت است وآن را تعین می بخشد. بشر چیست آیا او می تواند میزان همه چیز باشد. آیا ذات حقیقت به بشر اعطا شده است ؟ (همان :۵۴). آیا ذات حقیقت وابسته به موجودات است. ایده به عنوان ذات حقیقت است که می تواند در رخداد بشری قرار می گیرد. اینچنین حقیقت وابسته به موضع بشر می گردد. آشکارگی به عنوان از پنهانی در آمدن، اتفاقی بشری است. بدون دانستن درباره اینکه مفهوم بشر از کجا می آید، دانسته های ما درباره تفسیر تمثیل غار کم خواهد بود. از تمثیل غار است که بشر به عنوان موجودی در میان موجودات دیگر خود را می یابد. از این تاریخ ذات بشر به عنوان اتفاق آشکارگی خود را می یابد. چیستی بشر ناشی از ذات حقیقت به عنوان آشکارگی است. ذات حقیقت است که می گذارد، ذات بشر درک شود. ذات حقیقت دقیقاً اتفاقی است که برای بشر می افتد. آزادی به معنایی که در تمثیل غار توصیف شده است از حقیقت آغاز می گردد. آشکارگی نخستین از پنهانی به درآمدن است، اتفاقی است که در بشر ودر تاریخ او رخ می دهد. حقیقت نه جایی فراتر از بشر ونه در سوژه فیزیکی اوست. بلکه بشر در حقیقت است ( همان :۵۵).
حقیقت چیزی عظیم تر از بشر است. بشر خودش را میان موجودات آشکار می پندارد وخود را با موجودات دیگر مقایسه می کند. اما این سوال مطرح است که حقیقت فی نفسه چیست . اولین گام برای فهم این سوال، این است که بشر بصیرت به خودش پیدا کند و باید ذات دازاین گونه اش را در از پنهانی در آمدن بیابد که شامل آشکارگی موجودات هم می شود. چیزی که ما از تمثیل غار کشف می کنیم این است که بشر موجودی است که محدود به امکانات خود است. او موجودی کرانمند است. بشر خود را از مکان خویش آزاد می سازد. بشر نمی تواند در میان غار قرار بگیرد . سکونت وی در غار تنها تجربه ای از مشارکت وی در تاریخ آزادی بشر است . مقصود از بشر در تمثیل غار، بشرنوعی نیست بلکه بشری جزئی مراد است که خود را با دیگر موجودات مقایسه می کند. آشکارگی برای بشر به تعبیر افلاطون با دیدار ایده ها رخ می دهد. این دیدار هنگامی رخ می دهد که ذات بشری فی نفسه آزاد باشد. بشر هستی را می فهمد وبر مبنای این فهم است که می زید. (همان :۵۶). وار دشدن به حوزه خطرناک فلسفه به این معناست که بشر ذاتش را به عنوان خود متعالی بشناسد که رو به سوی موجودات آشکار دارد. تمثیل غار به معنای فهم تاریخ ذات بشر است. با فلسفیدن بشر را در مفاهیم وغیر مفاهیم تعریف می کنیم. در عین حال به این معناست که فهم وضوح ذات آلثیا برای شناسایی ذات انسان است. حقیقت این گزاره که بشر مثل را دیدار می کند،کاملا متفاوت است از گزاره ۳=۲+۱ ویا هوا خوب است، یا اینکه ماهیت میز شامل استفاده و کاربرد از آن است. حقیقت گزاره دیدار ایده توسط بشر هرگز به صورت علمی ثابت نشده است و نمی تواند با ارجاع به واقعیت ها اثبات گردد و نمی تواند از اصول صوری منطقی استخراج گردد. این نقص حقیقت نیست، خصوصا اگر فرد بیرون از حوزه اثبات پذیری یا اثبات ناپذیری باقی بماند (همان :۵۷). آشکارگی ذاتی وجود موجودات است که نقطه آغاز راه و راه بشر را معین می کند. بدون آشکارگی نه آزادی ونه هیچ جایگاه وموقعیتی برای بشر وجود دارد . بلکه انتخاب درست جایگاه، مبادرت به انتخاب جایگاه، وپذیرش آن با آشکارگی رخ می دهد. ناپنهانی اتفاقی است که برای بشر رخ می دهد. ناپنهانی، معین می کند که ذات بشر چیست. بشر موجودی است که وجود را درک می کند وبر مبنای آن می زید. در تمثیل غار جواب به سوال درباره ذات حقیقت به عنوان آشکارگی داده شده است. جوابی که از معنای آلثیا برای سوال ما فراهم می آید. اتفاق آشکارگی در مرحله چهارم هم توصیف می گردد ( همان : ۵۸).
۲-۴- مرحله چهارم
بازگشت زندانی آزاد شده به غار
سقراط به گلاوکن می گوید هنگامی که زندانی آزاد شده پیش هم بندان خود در غار بازگردد چشمان او پر از تاریکی می گردد، زیرا او از پس دیدار نور خورشید به این جا بازگشته است. اگر او با زندانیان دیگر در مورد سایه ها بحث کند. مادامی که او هنوز چشمانش به تاریکی عادت نکرده است مورد تمسخر دیگر زندانیان قرار خواهد گرفت وآنها به او می گویندکه او بینایی چشمانش را از دست داده است و صعود او به بیرون از غار هیچ ارزشی در بر نداشته است و اگر زندانی بخواهد که آنها را از این زندان آزاد کند آنها او را نخواهند گذاشت و مانع کار او می شوند و او را خواهند کشت. از نظر افلاطون فیلسوف همان زندانی آزاد شده است وبه عنوان آزادکننده زندانیان عمل مشقت بار او به مخاطره انداختن خود است.( افلاطون :بند۵۱۶) .
۲-۴-۱- تفسیر مرحله چهارم
 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت jemo.ir مراجعه نمایید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *