همه افراد یک وجدان انسانی دارند…اگر بنا بشود که حسن و قبح مطلقا امر نسبی باشد، مطلقا امر متغیر باشد، باید وجدان بشر هم مطلقا امر متغیر باشد یعنی هر زمانی وجدان بشر یکجور حکم بکند… در اسلام چیزهائی پیدا می‏کنیم که دلالت می‏کند بر اینکه اسلام برای وجدان انسان اصالت قائل شده است…پس وجدان در وجود انسان حقیقی است، واقعیتی است…اینجا دو مطلب است که باید عرض کنم:در اینکه وجدان انسان فی‏الجمله تغییر می‏کند بحثی نیست اما اینکه تغییر می‏کند یعنی چه؟آیا خودش فی حد ذاته تغییر می‏کند یا نه؟مثل هر قوه‏ای از قوا تغییر می‏کند، احیانا فاسد می‏شود و خوب کار نمی‏کند مثل همه دستگاه ها…قرآن قبول می‏کند که انسان گاهی کار بدش را خوب می‏بیند اما(این سخن را)روی این حساب نمی‏گوید که وجدان ذاتا متغیر است می‏خواهد بگوید که وجدان مانند هر چیز دیگری در هنگام سلامت خوب کار می‏کند و در هنگام انحراف عوضی».[۲۹]
مرحوم مطهری در خصوص خوب و بد می‏نویسند: «اموری که ما آنها را خوب می‏دانیم بر دو قسم است:بعضی با لذات خوب هستند و برخی از جهت اینکه وسیله خوبیها هستند خوبند همچنانکه در امور بد، بعضی با لذات بد هستند و برخی از جهت اینکه مقدمه بدها می‏باشند بدند.
گاهی ما چیزی را می‏گوئیم خوب چون مقدمه یک خوب است و چیزی را می‏گوئیم بد چون مقدمه یک بد است.آنچه که افکار مردم درباره‏اش در محیطها و زمان های مختلف فرق می‏کند و عوض می‏شود خود خوبها و بدها نیست بلکه مقدمه آنهاست.
یعنی ممکن است قضاوت مردم در یک زمان این باشد که فلان چیز وسیله خوبی است برای فلان امر خوب و در زمان دیگر عقیده مردم عوض بشود که نه این وسیله، وسیله بدی است.
ولی قضاوت مردم درباره خود آن خوب یا بد عوض نمی‏شود.البته ممکن است بشر اشتباه بکند اما این غیر از این است که وجدانش تغییر کرده باشد.»[۳۰] مرحوم مطهری در جای دیگری می‏نویسند: «در باب اخلاق بالخصوص تکیه روی این مطلب است که اخلاق را بر پایه حسن و قبح که حکم عقل است مبتنی می‏کند و می‏گویند:خلق خوب آنست که عقلا زیبا باشد و در نزد عقل نیک شمرده شود و خلق بد آن است که در نزد عقل زشت شمرده شود، و با دلائل و شواهد زیاد ثابت می‏کنند که این حکمهای عقل که«فلان خلق نیک است و فلان خلق زشت»یک حکم ثابت و یکنواخت متساوی در همه‏جا نیست.
…بدیهی است که وقتی معیار اخلاق«حسن و قبح»باشد، وقتی خود حسن و قبح یعنی-افکار و تشخیصها-از این نظر اختلاف دارد و تغییر می‏کند، طبعا باید بگوئیم اخلاق هم تفییر می‏کند».
-ایشان چند معیار اخلاقی را طرح و سپس مورد نقد قرار می‏دهند:

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت jemo.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

  •  
      1. هدف از فعل انسان، غیر خودش باشد.

     

      1. فعل اخلاقی فعلی است که هدف از آن غیر باشد و در عین حال ناشی از یک خلق طبیعی هم نباشد.

     

      1. فعل اخلاقی آن است که از وجدان الهام بگیرد. (انجام تکلیف).

     

      1. آن سلسله اصولی که منافع افراد را بهتر از همه تأمین می‏کند.(هوشیاری و درک موقعیت)

     

    1. ملکاتی که انسان باید خودش را بر اساس آن بسازد.(طرح انسان‏سازی بر اساس توازن و تعادل قوا) وی در خصوص آخرین معیار طرح شده می‏فرمایند:

 

«اگر ما پایه اخلاق را توازن بدانیم، می‏توانیم بگوئیم همین طور که صحت و سلامت بدن یک امر نسبی نیست بلکه به تعادل ترکیبات بدن برمی‏گردد، صحت خلق و روح انسان هم یک امر نسبی نیست و به تعادل و توازن عناصر روحی بر می‏گردد».
مرحوم مطهری در نوشته دیگری نیز به طرح مسأله نسبیت اخلاق پرداخته و می‏نویسند: «آیا اخلاق مطلق است یا نسبی؟یعنی اگر یک خوی با خصلت و یا یک فعل به عنوان اخلاق توصیه می‏شود آیا این امر مطلقی است؟یعنی یک خصلت که اخلاقی است برای همه وقت و برای همه‏کس و در همه شرائط اخلاقی است؟و یا یک فعل که آن را فعل اخلاقی می‏نامیم نسبت به همه افراد و در همه شرائط و در همه زمنها فعل اخلاقی است آنچنانکه مثلا می‏گوئیم عدد ۴ دو برابر عدد ۲ است؟یا اینکه نه نسبی است؟
اگر گفتیم نسبی است، یعنی هیچ خصلت و هیچ خویی را و همچنین هیچ فعلی را به عنوان فعل اخلاقی نمی‏توان به طور مطلق توصیه کرد و آن را در همه زمانها و در همه مکانها و در همه شرائط و برای همه افراد صادق دانست.»
مرحوم مطهری در خصوص فعل اخلاقی به دو مسأله اشاره می‏کنند: ۱-میأله پسند:«برخی اساسا معتقدند که هیچ معیاری برای اخلاقی بودن(یک فعل) خارج از خود انسان وجود ندارد، یعنی خارج از پسند و انتخاب خود انسان معیاری برای اخلاقی بودن وجود ندارد.»
اساسا تکامل جامعه تعیین کننده خلق و خوی مورد پسند است، روح جامعه و روح زمان الهام کننده اخلاق خوب است.
سپس ایشان می‏گویند: «اگر این حرف را بزنیم مسلم باید اخلاق را نسبی بدانیم…اگر این سخن را بگوئیم قطعا دیگر هیچ اصول ثابت اخلاقی نخواهیم داشت.زیرا معیار پسند می‏شود.البته ما هم قبول داریم که معیار پسند است و پسندها تغییر می‏کنند، ولی ما معتقدیم که تغییر پسندها از نوع تغییر یک مزاج است، یک مزاج یک حالت تعادل دارد و یک حالات انحرافی.»
ایشان در خصوص تفاوت اخلاق با فعل اخلاقی می‏نویسند:
اخلاق به آن معنا که ما تعریف کردیم مطلق است، ولی فعل اخلاقی مانعی ندارد که بگوئیم نسبی است…برخی معیار اخلاقی بودن یک فعل را محبت دانسته‏اند اینکه هدف، غیر می‏باشد.اینجا ما دو چیز داریم:یکی خود اخلاق یعنی خلق و خوی و خصلت روحی انسانی که آن همین غیردوستی و انسان دوستی و علاقمند به سرنوشت انسانها بودن است، باید بگوئیم که این نسبی نمی‏شود و مطلق است.
نمی‏شود این امر برای یک نفر نسبی باشد و برای یک نفر دیگر مطلق.نه دوست داشتن انسانها و علاقمند بودن به سرنوشت آنها که منشأ خدمت به انسانها می‏شود خود امری مطلق است و برای همه کس در همه شرایط و در همه زمانها صادق است.ممکن است بگوئیم نه این هم کلیت ندارد، زیرا ممکن است یک انسان، انسانی باشد موذی، مثلا انسانی جانی، انسانی قاتل، انسانی مفسد، این انسان را هر مکتبی می‏گوید باید با او مبارزه کرد و او را از میان برد، پس این هم کلیت ندارد.
جواب اینست که خیر کلیت دارد.(انسان دوستی با مبارزه با انسان مفسد)منافات ندارد و لازمه محبت انسانها(مبارزه نکردن با انسان مفسد)نیست.
اولا گفتیم انسان نه بالخصوص…ثانیا: آنکه می‏گوید علاقه به انسان، مقصودش انسان به عنوان یک حیوان به اصطلاح مستوی القامه…. نیست.انسان یعنی انسانیت یعنی فضائل انسانی، نه این گوشت و پوست.»
وی در تفاوت اخلاق با فعل اخلاقی می‏نویسد: «مطلق بودن اخلاق را با مطلق بودن فعل اخلاقی نباید اشتباه کرد، یعنی روی یک فعل نمی‏شود تکیه کرد و گفت همیشه این فعل اخلاقی است، همچنانکه نمی‏شود گفت همیشه این فعل ضد اخلاق است».
و«اینکه رفتار مطلق است یا نسبی غیر از این است که اخلاق مطلق است یا نسبی».
در خصوص اخلاق و فعل اخلاق آورده است: «گاهی می‏خواهیم روی فعل حساب کنیم و گاهی روی خصلت.اگر بخواهیم روی خصلت حساب کنیم در مبنای هگل یا در مبنای سارتر و اشخاصی که می‏گویند«معیاری برای اخلاق جز پسند و انتخاب انسان وجود ندارد، اخلاق و خوی امری نسبی می‏شود.ولی از این مسلکها که بگذریم اخلاق به عنوان یک خصلت و خوی را می‏توان امر ثابتی شمرد اما فعل اخلاقی را نه.» و«میان اخلاقی و خود اخلاق باید تفاوت قائل شد، اینکه فعل اخلاقی تغییر می‏کند با اسلام هم سازگار است، مثلا کسی می‏پرسد دزدی حرام است یا حلال؟می‏گوئیم حرام است.
می‏گوید آیا جائی هست که دزدی جائز باشد؟ می‏گوئیم بله، پیش می‏آید که حتی واجب می‏شود.»
وی پس از طرح نقص نظریه نسبیت می‏نویسد: «ما در بحث خودمان رسیدیم به اینجا که فرق است میان اخلاق و رفتار.اخلاق که عبارتست از یک سلسله خصلتها و سجایا و ملکات اکتسابی که بشر آنها را به عنوان اصول می‏پذیرد…ولی رفتار انسان که عبارت است از پیاده کردن همان روحیات در خارج در شرایط مختلف، مختلف می‏شود و باید هم مختلف بشود.
به عبارت دیگر مظاهر و مجالی اخلاقی انسانی در شرایط مختلف، مختلف است.در یک جا انسان باید یک جور عکس‏العمل نشان بدهد، در جای دیگر جور دیگر، نه اینکه انسان در یک جا باید یک جور باشد و در جای دیگر جور دیگر.»

 

۲-۱۱-۱۱- آیا واقعا امام علی (ع) به نسبی بودن اخلاق معتقد بودند ؟

 

در ابتدا باید دید نسبیت در اخلاق به چه معنا است.
نسبی در برابر مطلق است. برخی می‌گویند: اخلاق و ارزش‌های اخلاقی مانند: «عدل خوب است»، «احسان به پدر و مادر خوب است»، «ظلم و ستم به دیگران بد است»، اصولی ثابت، عام و همگانی می‌باشند که از عوامل اجتماعی و روان شناختی به دست نمی‌آید و دگرگون نمی‌شود و از هر جهت اطلاق دارد. اخلاق با چنین شاخصه‌ای مطلق است.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
برخی می‌گویند: اخلاق و ارزش‌های اخلاقی هیچ اعتبار کلی و واقعیت و ریشه ثابتی ندارد. اعتبار همه اصول اخلاقی به فرهنگ، گزینش فردی، زمان، مکان و … برمی‌گردد. اخلاق با چنین شاخصه‌ای نسبی است.
از آیات و روایات به خوبی به دست می‌آید که اخلاق از اصول ثابت، عام و فراگیر و همگانی بهره‌مند است. قران کریم می‌گوید:
«ولکنّ الله حبّب اِلیکم الایمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه إلیکم الکفر و الفسوق والعصیان؛( حجرات (۴۹) آیه) خداوند ایمان را محبوب قلب‌های شما قرار داد و کفر و فسق و گناه را مورد کراهت و نفرت طبیعت شما ساخت».
از تعبیر «فی قلوبکم» به خوبی فهمیده می‌شود که اخلاق و ارزش‌های اخلاقی به صورت ثابت و همگانی در عمق جان آدمیان ریشه دارد. فطری بودن دین که در بعضی آیات آمده، بیانگر اصول ثابت در جان انسان‌ها است.
نیز فرمود: «خداوند به عدل و احسان و ادای حق خویشاوندان فرمان می‌دهد و از کارهای ناپسند و سرکشی باز می‌دارد».( نحل (۱۶) آیه ۹۰).
در این آیه از «عدل»، «احسان» و «ادای حق خویشاوندان» به عنوان امور ارزشی و اخلاقی و از «فحشا»، «منکر» و «بغی» به عنوان امور ضد ارزشی و زشت یاد شده است.
در جای دیگر فرمود: «قل لا یستوی الخبیث والطیب؛( مائده (۵) آیه ۱۰۰) ناپاک و پاک مساوی نیستند».
نیز فرمود: «و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث؛( اعراف (۷) طیبات را برای آنان حلال و خبائث را حرام می‌کند».
آدمی امور طیب و پاکیزه را می‌پسندد و این‌ها را خوب و ارزش می‌داند و اسلام این‌ها را حلال و یا واجب نموده است. در برابر آن امور ناپاک و خبیث را زشت می‌شمارد و اسلام آن‌ ها را حرام نموده است.
امام صادق(ع) فرمود: «فبالعقل عرف العبادُ خالقهم … و عرفو به الحسن من القبیح؛( کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۹) بندگان در پرتو عقل، آفریدگار خویش را می‌شناسند … و توسط عقل، نیک را از زشت باز می‌شناسند». پس عقل خوبی‌ها و بدی‌ها را خوب درک می‌کند، مانند عدل خوب است و ظلم و ستم بد است. اینها اصولی ثابت، عام و همگانی هستند.
سؤال: اگر احکام اخلاقی مطلق است، چرا در برخی موارد استثنا وجود دارد، همانند دروغ مصلحت‌آمیز؟ استثنا دلیل آن است که اخلاق مطلق نیست، بلکه با توجه به شرایط و موقعیت دگرگون می‌شود، و این یعنی نسبی بودن اخلاق؟
پاسخ: اگر موضوع اخلاق را رفتار بدانیم، در این صورت می‌گوییم: اخلاق نسبی است و چهره‌های کارهای اخلاقی با موقعیت‌ها دگرگون می‌شود (لیکن این نسبیت غیر از نسبیتی است که معنایش بیان شد). اما اگر موضوع اخلاق را رفتار آدمی ندانیم، بلکه ملکات نفسانی انسان در درون یا یک یا چند عنوان انتزاعی و کلی مانند عدل،‌احسان و ظلم را موضوع اخلاق دانستیم، در این صورت اخلاق مطلق است و عنوان‌های اخلاقی همیشه بار اخلاقی مثبت یا منفی خویش را حفظ می‌کنند و دگرگون نمی‌گردند.
توضیح: در مورد نسبی بودن اخلاق دو معنا وجود دارد:

 

 

    1. اصل ارزشی و ضد ارزشی ثابتی وجود ندارد؛ خوبی و بدی به پسند و عدم پسند فرد یا جامعه وابسته است.

 

  1. رفتارها و کارهای اخلاقی با توجه به موقعیت‌ها و تغییر عناوین دگرگون می‌‌شود.

 

نسبیت به معنای اوّل نادرست است؛ یعنی نمی‌توان پذیرفت که ارزش‌های اخلاقی از اصولی ثابت و کلی محروم است. اما نسبیت به معنای دوم درست و قابل قبول است. چون کارهای اخلاقی همیشه به یک منوال نیست. گاهی راست گفتن ارزش اخلاقی دارد و گاهی دروغ (دروغ مصلحت‌آمیز). با توجه به این بیان آن چه در کلام حضرت در باب صفات یاد شده آمده از باب نسبیت به معنای صحیح آن است و نه نسبیت در برابر مطلق که در اخلاق دینی وغیر دینی مطرح است .

 

۲-۱۲- تأثیر تربیت خانوادگی و وراثت در اخلاق

 

همه می‏دانیم که اولین مدرسه برای تعلیم و تربیت کودک محیط خانواده است، و بسیاری از زمینه‏های اخلاقی در آنجا رشد و نمو می‏کند؛ محیط سالم یا ناسالم خانواده تأثیر بسیار عمیقی در پرورش فضائل اخلاقی، یا رشد رذائل دارد؛ و در واقع باید سنگ زیربنای اخلاق انسان در آنجا نهاده شود.
اهمیت این موضوع، زمانی آشکار می‏شود که توجه داشته باشیم که اولا کودک، بسیار اثر پذیر است، و ثانیا آثاری که در آن سن و سال در روح او نفوذ می‏کند، ماندنی و پا برجا است !
این حدیث را غالبا شنیده‏ایم که امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: «العلم (فی) الص ـ غر کالنقش فی‏الحجر؛ تعلیم در کودکی همانند نقشی است که روی سنگ کنده می‏شود!» (که سالیان دراز باقی و برقرار می‏ماند).[۳۱]
کودک بسیاری از سجایای اخلاقی را از پدر و مادر و برادران بزرگ و خواهران خویش می‏گیرد؛ شجاعت، سخاوت، صداقت و امانت، و مانند آنها، اموری هستند که به راحتی کودکان از بزرگترهای خانواده کسب می‏کنند؛ و رذائلی مانند دروغ و خیانت و بی‏عفتی و ناپاکی و مانند آن را نیز از آنها کسب می‏ نمایند.
افزون بر این، صفات اخلاقی پدر و مادر از طریق دیگری نیز کم و بیش به فرزندان منتقل می‏شود، و آن از طریق عامل وراثت و ژنها است؛ ژنها تنها حامل صفات جسمانی نیستند، بلکه صفات اخلاقی و روحانی نیز از این طریق به فرزندان، منتقل می‏شود، هرچند بعدا قابل تغییر و دگرگونی است، و جنبه جبری ندارد تا مسؤولیت را از فرزندان بطور کلی سلب کند.
در کودکی همانند نقشی است که روی سنگ کنده می‏شود!
به تعبیر دیگر، پدر و مادر از دو راه در وضع اخلاقی فرزند اثر می‏گذارند، از طریق تکوین و تشریع، منظور از تکوین در اینجا صفاتی است که در درون نطفه ثبت است و از طریق ناآگاه منتقل به فرزند می‏شود، و منظور از تشریع، تعلیم و تربیتی است که آگاهانه انجام می‏گیرد، و منشأ پرورش صفات خوب و بد می‏شود.
درست است که هیچ کدام از این دو جبری نیست ولی بدون شک زمینه‏ساز صفات و روحیات انسانها است، و بسیار با چشم خود دیده‏ایم که فرزندان افراد پاک و صالح و شجاع و مهربان، افرادی مانند خودشان بوده‏اند و بعکس، آلوده زادگان را در موارد زیادی آلوده دیده‏ایم. بی‏شک این مسأله در هر دو طرف استثنائاتی دارد که نشان می‏دهد تأثیر این دو عامل (وراثت و تربیت) تأثیر جبری غیر قابل تغییر نیست. با این اشاره به قرآن مجید باز می‏گردیم و مواردی را که قرآن به آن اشاره کرده است، مورد بررسی قرار می‏دهیم.

 

 

    1. إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً کَفَّاراً (سوره نوح، آیه‏۲۷)

 

    1. فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ کَفَّلَها زَکَرِیَّا (سوره آل عمران، آیه‏۳۷)

 

    1. إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمینَ – ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ (سوره آل عمران، آیه‏۳۳ و ۳۴)

 

    1. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ (سوره تحریم، آیه‏۶)

 

  1. یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (سوره مریم، آیه‏۲۸)

 

ترجمه:

 

 

    1. چرا که اگر آنها را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه می‏کنند و جز نسلی فاجر و کافر به وجود نمی‏آورند!

 

  1. خداوند، او (مریم) را به طرز نیکویی پذیرفت؛ و بطور شایسته‏ای، (نهال وجود) او را رویانید (و پرورش داد) ؛ و کفالت او را به «زکریا» سپرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *