بنابراین عقل حجتی باطنی است که جایگاهی در کنار و همپای حجت ظاهری (پیامبران الهی) را دارا می‌باشد و بوسیله آن حجت (برهان و وسیله شناخت) برای انسان‌ها حاصل می‌شود.
همچنین در حدیث دیگری که به لحاظ شناخت جایگاه عقل بسیار قابل تأمّل می‌باشد، عقل به عنوان وسیله شناخت صدق و کذب ادعاها معرفی می‌شود:
عَنْ أَبِی یَعْقُوبَ الْبَغْدَادِیِّ قَالَ: قَالَ ابْنُ السِّکِّیتِ‏[۳۷] لِأَبِی الْحَسَنِ ع لِمَا ذَا بَعَثَ اللَّهُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع بِالْعَصَا وَ یَدِهِ الْبَیْضَاءِ وَ آلَهِ السِّحْرِ وَ بَعَثَ عِیسَى بِآلَهِ الطِّبِّ وَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَى جَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ بِالْکَلَامِ وَ الْخُطَبِ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع إِنَّ اللَّهَ لَمَّا بَعَثَ مُوسَى ع کَانَ الْغَالِبُ عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ السِّحْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ بِمَا لَمْ یَکُنْ فِی وُسْعِهِمْ مِثْلُهُ‏ وَ مَا أَبْطَلَ بِهِ سِحْرَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّهَ عَلَیْهِمْ وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ عِیسَى ع فِی وَقْتٍ قَدْ ظَهَرَتْ فِیهِ الزَّمَانَاتُ‏ وَ احْتَاجَ النَّاسُ إِلَى الطِّبِّ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ بِمَا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُمْ مِثْلُهُ وَ بِمَا أَحْیَا لَهُمُ الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّهَ عَلَیْهِمْ وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ص فِی وَقْتٍ کَانَ الْغَالِبُ عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ الْخُطَبَ وَ الْکَلَام وَ أَظُنُّهُ قَالَ الشِّعْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ مَوَاعِظِهِ وَ حِکَمِهِ مَا أَبْطَلَ بِهِ قَوْلَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّهَ عَلَیْهِمْ قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّکِّیتِ تَاللَّهِ مَا رَأَیْتُ مِثْلَکَ قَطُّ فَمَا الْحُجَّهُ عَلَى الْخَلْقِ الْیَوْمَ قَالَ فَقَالَ ع الْعَقْلُ یُعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَى اللَّهِ فَیُصَدِّقُهُ وَ الْکَاذِبُ عَلَى اللَّهِ فَیُکَذِّبُهُ قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّکِّیتِ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْجَوَابُ.[۳۸]
ابن سکیت گوید به امام دهم علیه السّلام عرض کردم: چرا خدا حضرت موسى را با وسیله عصا و ید و بیضا و ابزار ابطال جادو فرستاد و حضرت عیسى را با وسیله طبابت و حضرت محمد را- که بر او و خاندانش و پیمبران درود باد- بوسیله کلام و سخنرانى حضرت فرمود: چون خدا موسى علیه السّلام را مبعوث کرد جادوگرى بر مردم آن زمان غلبه داشت پس او از طرف خدا چیزى آورد که مانندش از توانایى آنها خارج بود و بوسیله آن جادوى آنها را باطل ساخت و حجت را برایشان ثابت کرد و عیسى علیه السّلام را در زمانى فرستاد که فلج و زمینگیرى زیاد شده بود و مردم نیاز به طب داشتند پس او از جانب خدا چیزى آورد که مانندش را نداشتند پس به اجازه خدا مردگان را زنده کرد و کور مادرزاد و پیس را درمان نمود و حجت را برایشان ثابت کرد. و حضرت محمد (ص) را در زمانى فرستاد که خطبه‏خوانى و سخنورى- بگمانم شعر را هم فرمود- زیاد شده بود، پس آن حضرت از طرف خدا پندها و دستوراتى شیوا آورد که گفتار آنها را باطل کرد و حجت را برایشان تمام نمود. ابن سکیت گفت به خدا هرگز مانند ترا ندیدم بفرمایید در این زمان حجت خدا بر مردم چیست فرمود: عقلست که بوسیله آن امام راستگو را می‌شناسد و تصدیقش میکند و دروغگو را میشناسد و تکذیبش مینماید. ابن سکیت گفت به خدا جواب درست همین است.[۳۹]
چنانچه ملاحظه شد امام هادی (ع) در پاسخ به ابن سکیت سحر را برای حضرت موسی، طب را برای حضرت عیسی و کلام و خطبه را برای پیامبر اکرم (ص) وسیله اثبات حجت معرفی می‌کنند، از اینرو ابن سکیت از ایشان سوال می‌کند: پس حجت در زمان ما چیست؟ (آیا سحر، طب، کلام وخطبه است یا چیز دیگری است؟) حضرت در پاسخ به او عقل را حجت معرفی می‌کند چرا که عقل توان شناخت و سنجش صدق و کذب را دارد و این چنین منزلت عقل و حجیت آن از نگاه معصوم(ع)تا مرتبه حجتِ الهی بودن تبیین و بر قدرت آن در تشخیص صدق و کذب ادعاهای منسوب به خداوند تاکید می‌شود.
۲-۴- جایگاه عقل در باور علمای شیعه:
علما و فقهای شیعه از ابتدا به جایگاه و حجیت عقل توجه داشته‌اند و از قرون ابتدایی تاریخ تشیع عقل به عنوان یکی از ادله احکام شرعی مورد توجه قرار گرفته است.در این بخش بدون قضاوت درمورد دو دیدگاهی که در مواجهه با عقل در جریان‌های عقل گرایانه و نص گرایانه در قرون اولیه اسلام شکل گرفت، به طور گذرا به جایگاه عقل در باور بزرگانی از علمای شیعه امامیه اشاره می‌کنیم.
الف: شیخ صدوق:
ایشان در واقع یک محدث است و همه آثار وی برگرفته از دیدگاه حدیثی اوست او چه در فقه و چه در عقاید خود را محدود به معارف قرآن و روایات می‌داند، البته نباید پنداشت که صدوق تنها به نقل و ضبط روایات پرداخته است، بلکه با احاطه بر روایات و معیارهای تشخیص و ترجیح احادیث به سنجش و گزینش روایات می‌پردازد.[۴۰]شیوه وی نشان دهنده آن است که در میان تربیت شدگان مکتب اهل بیت علیهم السلام آن انحرافی که در نص گرایی افراطی غیر شیعی در سالهای نخستین اسلامی بوجود آمد، ظهور پیدا نکرده است. ایشان با تفکر اهل حدیث آشتی ندارد و در رد منکران بحث و استدلال را جایز بلکه واجب می‌داند. از دیدگاه وی معرفت خداوند و توحید امری فطری است و انسان با تهذیب نفس و پیروی از فطرت به رؤیت قلبی خداوند نایل می‌شود اما با این همه عقل را در شناخت خداوند و صفات او بکلی ناتوان نمی‌بیند.[۴۱]
ب) شیخ مفید:
ایشان عقل را به عنوان دلیل بر حجیت قرآن و اخبار می‌داند به این معنی که حجت بودن قرآن و اخبار را نمی‌شود به خود قرآن یا اخبار ثابت نمود زیرا در این صورت دور لازم می‌آید و بنابراین حجیت قرآن و روایات بوسیله عقل ثابت می‌شود.[۴۲]
شیخ مفید نظریه فطری بودن توحید شیخ صدوق را نمی‌پذیرد و معرفت خداوند و معرفت پیامبر و معرفت هر چیز غائبی را اکتسابی می‌داند که تنها از راه استدلال حاصل می‌شود لیکن ایشان عقل را در شناخت حقایق دین مستقل نمی‌داند و آن را در علم و نتایجش به وحی و دین نیازمند می‌داند.[۴۳]
ج) پس از شیخ مفید:
پس از شیخ مفید بزرگترین شاگرد وی، سید مرتضی معروف به علم الهدی به عقلانی کردن کلام شیعی بیشتر گرایش پیدا کرد. وی حتی یک گام از موضع استاد خود فراتر رفته در پاسخ به این سوال که راه شناخت خداوند سمع (نقل) است یا عقل؟ به صراحت راه سمع را رد می‌کند و راه را به عقل منحصر می‌داند.[۴۴]
در باب معرفت خداوند چنانچه گفته شد شیخ مفید آنرا اکتسابی می‌دانست اما سید مرتضی فراتر از استاد خود نه تنها دست یابی به حقایق دینی را کسبی و استدلالی می‌داند بلکه معتقد است باید اکتسابی باشد و فطری بودن معارف (نظر شیخ صدوق) برخلاف لطف و حکمت خداوند است و بر خداوند لازم است که طبق قاعده لطف معرفت را به صورت ضروری و فطری در این قرار ندهد، بلکه مسیر را به گونه‌ای سازد که آدمی پس از تلاش‌های عقلی به آن دست یابد.[۴۵]
در ادامه شیخ طوسی مؤسس حوزه علمیه نجف اشرف روش عقلانی سید مرتضی را تکمیل می‌کند و کلام شیعی را عقلی‌‌تر می کند. متکلمان شیعه پس از شیخ طوسی تنها به شرح و بسط آرای پیشینیان برخاستند و عملاً چیزی به آن نیفزودند تا قرن هفتم هجری که خواجه نصیر الدین طوسی به عقاید شیعی رنگ فلسفی می‌دهد و مباحث فلسفی را وارد کلام می کند. او با کتاب تجرید الاعتقاد که یکی از مهمترین کتابهای کلامی شیعه است دیگران را به پیروی از سبک عقلی خود رهنمون ساخت.[۴۶]پس از ایشان علامه حلی که جامع معقول و منقول و از شاگردان خواجه نصیرالدین طوسی است ادامه دهنده کلام و علوم عقلی شیعه است.
بنابرنظر محققان، کلام شیعه چنانکه گذشت سه مرحله را پشت سر گذاشته و در هر دوره به تدریج بر جنبه‌های عقلانی آن افزوده شده و به علوم فلسفی نزدیک‌تر شده است به این ترتیب که از مرحله تکیه بیشتر بر نصوص دین و کلام امامان علیهم السلام به مرحله عقلانی‌تر شدن در دوره شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی پا گذاشت و آنگاه در دوران خواجه طوسی کلام شیعه با فلسفه مشاء در هم آمیخت و عقل گرایی فلسفی عملاً بر کلام شیعه سایه انداخت.[۴۷]
و) ملاصدرا:
قرن‌ها بعد از خواجه طوسی یعنی در عصر صفویه صدرالدین شیرازی پا به عرصه فلسفه اسلامی می‌گذارد. فلسفه صدرایی که حاصل دانش فراوان، تأملات عقلی و تجربه‌های عرفانی این فیلسوف مسلمان است بی تردید غنی‌ترین مکتب فلسفی جهان اسلام به شمار می‌رود. وی از هر مکتب فکری، تنها مطالبی را برمی‌گزیند که میزان استدلال عقلی و شهود قلبی بر آن صحه گذارد.[۴۸] لذا گرایش به عقل در فلسفه ایشان کاملا برجسته است.
ملاصدرا در شرح اصول کافی و ذیل روایت ابن سکیت (که در بخش ۲-۳-۳ به آن اشاره کردیم) چنین می‌گوید: «حجت در این زمان، تنها عقل است که حق از باطل و راست از دروغ به وسیله آن شناخته می‌شود. پس به واسطه عقل است که اعتراف حقیقی و صادقانه به خدا و رسولش اثبات شده و تکذیب دروغگو و کذب بر خدا و رسولش مشخص می‌شود.»[۴۹]
طبق نظر ملاصدرا پیامبران و فرستادگان خداوند در عالم ترکیب بشری، همان حجیت و اعتباری را دارند که عقل در عالم بسیط روحانی خود داراست.[۵۰] وی ضمن اعتقاد به اینکه حجت بودن عقل از آن روست که عقل پیروی و معرفت حجت ظاهری را عین صواب می‌داند، پا را از این فراتر گذاشته و می‌گوید: «در آخر الزمان، مردم به معلم و راهنمای بیرونی نیاز ندارند، بلکه به جای معلم و راهنمای بیرونی، از معلم و راهنمای درونی و باطنی یعنی عقل استفاده می‌کنند و در پرتو هدایت و راهنمایی‌های او حرکت خود را به سوی مقصد ادامه می‌دهند.»[۵۱]
چنانچه مشاهده می‌شود احادیث ذکر شده در بخش ۲-۳ به ویژه حدیث ابن سکیت در این نوع برداشت و تفکر ملاصدرا نقش مهمی داشته است.
ه) عصر حاضر
بی شک در قرون اخیر نیز در عرصه کلام و فلسفه اسلامی بزرگان زیادی وجود داشته و دارند که ذکر اندیشه‌های ایشان درخصوص عقل وقضاوت در مورد آن از وظیفه این پژوهش خارج است، لیکن به جهت اهمیت بحث عقل و حجیت آن از نگاه علما و اندیشمندان شیعه معاصر تنها به ذکر چند مورد اکتفا می‌کنیم:
۱٫علامه طباطبایی (ره):
از منظر فیلسوف و مفسر گرانقدر قرآن کریم مرحوم علامه طباطبائی رابطه عقل وحی به نحو تقدم و استقلال عقل تعریف می‌شود. از نظر ایشان دامنه حجیت استقلالی استدلال و برهان چه پیش از اثبات وحی و چه بعد از آن بر پا می‌باشد و معتقدندعقل مستقلاً واجد توانایی طراحی چهارچوب معرفت بوده و وحی برای اتمام حجت و ارشاد افرادی نازل شده است که فطرتشان آسیب دیده و توانایی به کارگیری بدیهیات عقلی را ندارد.
ایشان روایات را در سطح بسیار نازل‌تر از آنچه عقل از معارف برداشت می کند دانسته و آنرا مخصوص قشریان و کسانی می‌دانند که در مباحث عقلی تسلطی ندارند البته طبق نظر ایشان ائمه(ع) گاهی خطاب به عده‌ای از اصحاب خاص که واجد فهم فلسفی بوده‌اند در سطح بالاتری سخن گفته‌اند. همچنین از آنجا که اثبات اصول دین به پذیرش کتاب و سنت تقدم دارد ایشان تفکر فلسفی را بر وحی مقدم می‌داند و مبنای پذیرش نقل را مطابقت آن با الهیات فلسفی دانسته‌اند.[۵۲]
در عرصه معرفت ایشان با استناد به آیات سه طریق برای شناخت معرفی می‌کنند:وحی، عقل و قلب. وی طریق اول را مخصوص عموم مردم می‌داند که هر کس بر اساس ظرفیت خود از آن بهره‌مند می‌شود، اما دو طریق دیگر را مختص به خواص می‌داند و میان این سه راه تفکیک قائل نشده‌اند. از نظر گاه ایشان میان استنتاجات قطعی عقل و دین تعارضی وجود ندارد اما در صورت تعارض بین استنتاجات ظنی وحی (مانند اخبار احاد) و استنتاج قطعی عقل، دلیل ظنی نمی‌تواند در برابر علم و یقین مقاومت کند و حجیت با عقل است. (البته ایشان در فقه حجیت خیر واحد را می‌پذیرند.)[۵۳]
۲٫ آیت الله جوادی آملی:
همانطور که گفته شد بررسی و بیان نظرات اندیشمندان و احیاناً نقد آنها از وظیفه و حوصله این پژوهش خارج است و تنها به جهت تکمیل بحث به گوشه‌های از بیانات و نظرات پرداخته می‌شود.
استاد جوادی در قضاوت میان نگرش افراطی به عقل که آن را میزان شریعت می‌داند و نگرش تفریطی که عقل را صرفاً مفتاح و کلید ورود بشر به عرصه دین می‌داند (به این معنی که پس از گشوده شدن گنجینه دین بوسیله کلید عقل، کار وی به اتمام می‌رسد و کنار می‌رود) نظر معتدلانه را چنین بیان می‌کنند:
«… عقل افزون بر مفتاح دین بودن نسبت به اصل گنجینه دین مصباح آن نیز هست و منبع معرفتی بشر نسبت به مضامین و محتوای گنجینه دین است، … عقل در اثبات اصولی اوّلی دین، مانند وجود مبدأ، وحدت مبدأ، اسامی حسنای مبدأ، عینیت اسماء و صفات با هم و با ذات مبدأ و ضرورت ارسال پیامبر و انزال کتاب و مانند آن مبادی و مبانی بیّن و مبیّن دارد و آن مبانی نباید مورد آسیب قرار گیرد. عقل در سطوح مختلف خویش از عقل تجربی گرفته تا عقل نیمه تجریدی و تجریدی محض در صورتی که معرفتی یقینی یا طمأنینه بخش ارمغان آورد می‌تواند کاشف از احکام دینی باشد و بعد شناختی قوانین را در کنار نقل تأمین کند.»[۵۴]
البته ایشان برای ادراک عقل در حوزه دین محدودیت‌های قائل‌اند و در ادامه اضافه می‌کنند: «گرچه عقل مصباح شریعت و کاشف از احکام واقعی دین است اما خود معترف است که محدودیت‌های فراوانی دارد و به عرصه‌هایی از دین بار نمی‌یابد و مناطقی قرقگاه حضور او است. عقل می‌داند که ادراک ذات حق تعالی منطقه ممنوعه است و هیچ مدرکی به آنجا دسترسی ندارد، همان گونه که کنه صفات حق تعالی که عین ذات اوست نیز منطقه ممنوعه دیگری برای عقل است.»[۵۵]
۳٫ میرزا مهدی اصفهانی(ره):
دیدگاه مرحوم آیت الله میرزا مهدی اصفهانی در باب عقل بر سه پایه استوار است :
اول، وجدان عاقل یعنی آنچه هر عاقلی می‌یابد یا در خود شهود می‌کند، دوم، آیات و روایات است که در خصوص عقل و عاقل و … وارد شده است و جنبه تذکر دارد. سوم، تکیه بر معنای لغوی عقل و عدم جعل اصطلاح در خصوص آن (ایشان اصطلاحاتی را که فلاسفه در مورد معانی و مراتب عقل وضع کرده‌اند نمی‌پذیرد.)[۵۶]
عقل از نظر مرحوم میرزا، نوری است که پس از گذراندن دوران طفولیت به فرد ممیز داده می‌شود و با این نور خوبی و بدی یک سلسله از کارهای انسان کشف می‌شود.نوری که در حالت غضب و شهوت از دست می‌رود. این نور حجت باطنی (درونی) خداوند بر انسان عاقل و فارق میان واجب عقلی (فریضه) و مستحب عقلی (سنت) است.[۵۷]
از نظر مرحوم میرزا، عقل، حسن و قبح ذاتی اشیاء‌را به صورت مستقل و بدون نیاز به منبع دیگری همچون شرع کشف می‌کند (ولی در حسن و قبح غیر ذاتی مانند اینکه صلاه شکر خداوند منعم است، از نظر ایشان نیاز به راهنمایی دارد) و نیز ایشان بر حجیت عقل و ذاتی بودن آن (به این معنی که فهم عاقل از قبح عقلی، ذاتی و به گونه‌ای است که او به همراه یافتن آن قبح، قبیح بودن ارتکاب آن را نیز متوجه می‌شود) تصریحاتی دارند.[۵۸]
۴٫ استاد محمد رضا حکیمی:
ایشان در تصدیق حجیت عقل و بیان مقصود از عقل چنین می‌گوید: «اینکه می‌گوییم، دین بر دو پایه و دو شالوده استوار است، یکی عقل … مقصود از این عقل (عقلی که دین و اعتقادات دینی بر آن استوار است) چیست؟ به یقین مراد عقل عام بشری و ادراک فطری عمومی است، که حجت باطنه الهی (و راهنمای درونی از سوی خداوند) است، نه عقل خاص صناعی صاحبان علوم، فلسفه ، تخصص‌ها و ارباب حرف و صنایع …»[۵۹]
ایشان در ادامه در تشریح حجیت این عقل (عقل فطری) چنین می‌گوید: «… و همین عقل، همان حجت باطنی و راهنمای درونی و مقدمه تصدیق پیامبران «ع» و میزان صحت تخاطب و تکلیف است … نه عقل صناعی فلسفی و … که شماری اندک از انسان‌ها در طول تاریخ واجد آن می‌شوند و از طریق اکتساب (فارغ از فطرت) آن را می‌پردازند و شکل می‌دهند … عقلاً چیزی حجت است که برای همه باشد و همگان دارای آن باشند و در آن اختلاف نباشد.»[۶۰]
بنابر نظر ایشان عقلانی‌ترین طرز تفکر، درک اجتهادی و عقلانی از قرآن، احادیث نبوی و تعالیم اوصیاء است، لیکن تعقل با شناخت ابعاد عقل و «دفائن عقول» که جز در مکتب معصومین علیهم السلام و در آیات، روایات، نهج البلاغه، خطبه فاطمیه، صحیفه سجادیه و … در جای دیگری وجود ندارد.[۶۱]
۲-۵- نتیجه گیری و طرح یک سؤال
عقل از منظر وحی و در کلام معصومین (ع) افضل نعمت های الهی و حقیقتی است که جز به وجود آن حجت بر بندگان تمام نمی شود و عبودیت الاهی ادا نمی‌گردد و در کلام اهل بیت(ع) همچون قرآن کریم امر به تعقل و نهی از ترک آن به روشنی بیان شده است . دیدیم که بر اساس روایات عقل، رسول حق و حجت بین خدا و بندگان است، حجتی که از آن به حجت باطنی تعبیر شده و همپای حجت ظاهری(پیامبر)معرفی گردیده است.
اکنون پس از روشن شدن جایگاه رفیع عقل در روایات و حجیت عقل از منظر روایات اهل بیت عصمت علیهم السلام و نیز با نگاهی به پذیرش این جایگاه از منظر علمای شیعه امامی سوال مهمی ذهن پژوهشگر را به خود مشغول می‌کند:
آیا عقل در کشفیات خود محدود و نیازمند به وحی است یا اینکه عقل حجتی مستقل و مستغنی از وحی می‌باشد؟
در فصل‌ های آینده می‌کوشیم با تحقیق در روایات اهل بیت علیهم السلام ضمن پاسخ به این سوال نسبت میان عقل و وحی در معرفت خداوند را از منظر روایات جستجو کنیم.
فصل سوم
محدودیت و نیاز عقل
۳٫ محدودیت و نیاز عقل
۳-۱- مقدمه
چنانچه در فصل دوم گذشت اعتبار و حجیت عقل در روایات اهل بیت عصمت علیهم السلام تا مرتبه حجت درونی در کنار حجت بیرونی که همان انبیاء و رسولان الاهی می‌باشند، مورد تایید و تاکید قرار گرفته است. در پاسخ به این پرسش که آیا عقل در حوزه عقاید به ویژه معرفت الاهی مستقل و مستغنی از وحی می‌باشد؟، در این فصل با ملاحظه منابع روایی متوجه می‌شویم که در گروهی از روایات به محدودیت و نیاز عقل اشاره شده است. به این ترتیب که در دسته‌ای از روایات اهل بیت(ع) مسأله تفکر در ذات و صفات الهی و تعمق در آن مورد نکوهش و نهی شدید قرار گرفته است. از سوی دیگر در منابع روایی، روایاتی در ذم کلام و ذم متکلمین وارد شده است. همچنین در دسته دیگری از روایات دستور داده شده در حوزه عقاید هر آنچه در در کتاب و سنّت آمده و یا نقل مؤیّد آن است را تبعیت کنید و پا را از آن فراتر نگذارید. در این فصل بر آنیم ضمن ذکر مهمترین این روایات و اشاره ای به معنا و دلالت آنها، مسأله نیاز عقل به وحی را در معرفت الاهی ذیل اصل حجیت عقل مورد تأمل قرار دهیم. باید توجه شود که نصوص این فصل را نباید به معنی تعبد عقل به وحی در عقاید و معرفت خداوند دانست.
۳-۲- محدودیت عقل
عقل بر اساس روایات حجت باطنی خداوند در شناخت ادعاهای صدق و کذب منسوب به خداوند است، لیکن بر اساس دسته دیگری از روایات عقل از ورود به حوزه‌هایی منع شده است، حوزه‌هایی که محدودیت ذاتی عقل مانع از احاطه بر آنها می‌شود. در این بخش با اشاره به این حوزه‌های ممنوعه عقل، محدودیت عقل را از منظر روایات بررسی می‌کنیم.
۳-۲-۱- نهی از تفکر در ذات خدا
در حدیثی از اهل بیت عصمت علیهم السلام تفکر راهنما و مرشد عقل معرفی شده است:
عن هشام بن الحکم قال قال لی ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام: … یا هِشَامُ إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ دَلِیلًا وَ دَلِیلُ‏ الْعَقْلِ التَّفَکُّرُ .[۶۲]
راغب اصفهانی در مفردات، دلالت را «به آنچه که به وسیله آن شناسایی چیزی حاصل می‌شود» معنا نموده و در فرهنگ مصباح المنیر، دلیل به مرشد و کاشف معنا شده است.به این ترتیب تفکر برای عقل حکم راهنما، ارشاد کننده و کشف کننده را دارد، بنابراین اگر باب تفکر در زمینه ای بسته شود باب عقل و تعقل نیز در آن زمینه بسته شده است. به عبارت دیگر تفکر نوعی استفاده از عقل است[۶۳] و لذا اگر اهل بیت عصمت (ع) در جایی از تفکر نهی کرده‌اند در واقع باب تعقل در آن زمینه را مسدود دانسته و از آن نیز نهی نموده اند.
– عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِیَّاکُمْ وَ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ وَ لَکِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَى عَظِیمِ خَلْقِه.‏[۶۴]
– قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ‏ ع : إِیَّاکُمْ‏ وَ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ لَا یَزِیدُ إِلَّا تَیْهاً إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَ‏ لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ لَا یُوصَفُ بِمِقْدَارٍ.[۶۵]
– عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: دَعُوا التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ لَا یَزِیدُ إِلَّا تَیْهاً لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى‏ لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ لَا تَبْلُغُهُ الْأَخْبَارُ.[۶۶]
– عَنِ الْمُفَضَّلِ‏ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ :یَا مُفَضَّلُ مَنْ فَکَّرَ فِی اللَّهِ کَیْفَ کَانَ هَلَک.‏[۶۷]
-عن الامام علی علیه السلام: مَنْ أَفْکَرَ فِی ذَاتِ اللَّهِ تَزَنْدَق… .‏[۶۸]
متن این احادیث همگی به روشنی دلالت دارد بر نهی از تفکر فی الله یا همان تفکر در ذات الهی، چرا که برای اهل تفکر جز حیرانی و سرگردانی چیزی به همراه ندارد. بنابراین تا اینجا از روایات اهل بیت (ع) استفاده می‌شود که ایشان در معرفت الهی برای عقل محدوده‌ای قائل شده‌اند و آن را از ورود به این محدوده و حریم شدیداً منع کرده‌اند. این محدوده همان تفکر فی الله یا تفکر در ذات الهی است.
لازم به ذکر است اهل بیت علیهم السلام در کنار نهی از تفکر فی الله به نوع دیگری از تفکر امر نموده‌اند و آن را افضل عبادت‌ها برشمرده‌اند که آن تفکر در عظمت الاهی و قدرت او است که با عبارتی همچون تفکر در خلقت، تفکر در امرالله و تفکر در قدرت از آن تعبیر شده است:
– عن مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع یَقُولُ‏: لَیْسَ الْعِبَادَهُ کَثْرَهَ الصَّلَاهِ وَالصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَهُ التَّفَکُّرُ فِی أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.۱
– قال رسول الله(ص): تفکَّروا فی خلق الله و لاتفکَّروا فی الله فتَهلِکوا. [۶۹]
– عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَفْضَلُ الْعِبَادَهِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ‏ وَ فِی قُدْرَتِهِ.[۷۰]
– قال امیرالمؤمنین ع : وَ لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ‏ الْقُدْرَهِ وَ جَسِیمِ‏ النِّعْمَهِ لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِیقِ وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِیق… .‏[۷۱]
بنابراین دانسته می‌شود که حسب این روایات، ما درحوزه بحث با نوع دیگری از تفکر ممدوح و امر شده نیز روبرو هستیم که با آن تفکر مذموم و هلاک کننده ذکر شده، تفاوت دارد.(در این خصوص پس از تکمیل سیر بحث درفصل پنجم توضیحاتی خواهیم داشت.)
۳-۲-۲- نهی از تعمق:
در دسته دیگری از روایات نیز تعمق مورد مذمت و نکوهش قرار می‌گیرد. به عبارت دیگری برای تعقل انسان محدودیت و ممنوعیت دیگری تعریف می‌شود به نام تعمق یا ژرف اندیشی.
– عَنْ عَبْدِ الرَّحِیمِ الْقَصِیرِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ شَیْ‏ءٍ مِنَ التَّوْحِیدِ فَرَفَعَ یَدَیْهِ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ تَعَالَى اللَّهُ الْجَبَّارُ إِنَّ مَنْ تَعَاطَى‏ مَا ثَمَّ هَلَکَ‏.[۷۲]
در فرهنگ مجمع البحرین در معنای تعاطی چنین آمده است: تعاطی الشیء أی تناوله و فلان یتعاطی کذا أی یخوض فیه، بنابراین بهترین معنی برای این حدیث آن است که هر کس در آنچه که آنجاست (آن مرتبه توحید) غوطه‌ور شود یا به آن دست درازی کند هلاک می‌شود.[۷۳]
در کتاب الغارات با ذکر سند، کلامی از حضرت امیر (ع) نقل شده است که در آن حضرت کفر را بر چهار پایه استوارمی‌دانند: فسق، غلو، شک، شبهه و در ادامه غلو را به چهار قسمت تقسیم می‌کنند: «تعمق، تنازع، زیغ، شقاق» آنگاه می‌فرمایند: «فمن تعمَّقَ لم ینب الی الحق …»[۷۴] از این رو می‌توان تعمق را از شعبه‌ها و یا پایه‌های کفر دانست. به این معنی که تعمق فی الله موجب کفر است و آنکس که تعمق نماید به حقیقت دست پیدا نمی‌کند.
این حدیث در نهج البلاغه به نحو دیگری ذکر شده که نظر فوق را تقویت می‌کند:

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *